![]() |
عکسهای دیدنی تعداد اخبار : 53 مورد |
![]() |
شیرینی و کیک تعداد اخبار : 5 مورد |
![]() |
خنده و تفریح تعداد اخبار : 27 مورد |
![]() |
خبرهای داغ تعداد اخبار : 16 مورد |
![]() |
داستانهای خواندنی تعداد اخبار : 38 مورد |
![]() |
مطالب حکیمانه تعداد اخبار : 47 مورد |
![]() |
دانستنیهای تاریخی تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
دانستنیهای علمی مطالب تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
زناشویی تعداد اخبار : 12 مورد |
![]() |
اس ام اس های عارفانه تعداد اخبار : 3 مورد |
![]() |
آرایش مووصورت تعداد اخبار : 4 مورد |
![]() |
عکسهای حیوانات تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
عکسهای ورزشی تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
عکسهای خوانندگان تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
آقایون داخل شوند تعداد اخبار : 4 مورد |
![]() |
شعرهای زیبا تعداد اخبار : 10 مورد |
![]() |
عکسهای عاشقانه تعداد اخبار : 3 مورد |
![]() |
اس ام اسهای عشقولانه و تعداد اخبار : 3 مورد |
| نام خبر | بازديد |
رمان دالان بهشت فصل بیست و نهم | [48] |
قبل از ازدواج اين 25 سئوال را حتماً از همسر آي | [25] |
اس ام اسهای عشقولانه و احساسی | [20] |
کيك خدا | [16] |
ده روش فوق العاده جذب جنس مخالف | [14] |
چرا مردها مدل عکس نباشند بهتره | [13] |
عکسهای عاشقانه | [12] |
رمان دالان بهشت فصل سی ام | [11] |
قدرت کلمات | [11] |
من يك سنت پيدا کردم | [10] |
رمان دالان بهشت
آن مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند. خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد. قرار خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم خانم دلشوره داشت. ![]()
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا. چون وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم را توی اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.هیچ وقت هیجانی که آن روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاری شیرین از این پنهانکاری در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد. دو هفته یا بیش تر بود که منتظر این روز و دیدن عکس العمل محمد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توی لباسی دید که خودم آن قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد. ![]() یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باری بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.روزی که برای پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی. زری که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر بهت می آد. چقدر قشنگ شدی، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی. ![]() با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه. اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی زود حواسم جمع لباس زری شد و موضوع را فراموش کردم. زری بدون آرایش هم توی لباس عروس خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادی بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم برای خرید کفش رفتم و برای اولین بار، کفش پاشنه بلندی که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟ می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زری رسید. .با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زری همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم. با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو می کنن. مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟! همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟! ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم! ![]() همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واضح بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!ا،شاید من نخوام. یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدی بود گفت: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟! - نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری احساس خنگی می کنم! در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟ ![]() شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم. زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره. در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی. رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم. با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟! ![]() هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه های مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و احساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی! محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟ با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی گفتم: با این که علت اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به محمد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم. بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!! ![]() محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!روز خواستگاری زری رسید. خانواده ای محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. ![]() کلمات کليدي : فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 15 بهمن ماه ، 1388 توسط saba
مرتبط با موضوع : رمان دالان بهشت فصل سی یکم [جمعه، 21 اسفند ماه ، 1388] رمان دالان بهشت فصل سی ام [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] همه چهار زن دارند!!! [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388] رمان دالان بهشت فصل بیست و نهم [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388] رمان دالان بهشت فصل بیست و هشتم [دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388] دالان بهشت [چهارشنبه، 14 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [دوشنبه، 12 بهمن ماه ، 1388] چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ [شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388] عاشقم اما خجالت می کشم .... ! [شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|