عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

حکمت خدا

حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
 
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 




کلمات کليدي : حکمت خدا
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388 توسط mohammad  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 من يك سنت پيدا کردم  [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388]
 ميان خواب و بيداري  [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388]
 قدرت کلمات  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 آن سوي پنجره  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 کيك خدا  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 فقر  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 شام آخر  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 گدای نابینا  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 زندگي نوشيدن قهوه است  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : mik86luv
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

مطالب حکیمانه