عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
 
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
 
 




کلمات کليدي : فقر
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388 توسط mohammad  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 من يك سنت پيدا کردم  [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388]
 ميان خواب و بيداري  [چهارشنبه، 19 اسفند ماه ، 1388]
 قدرت کلمات  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 آن سوي پنجره  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 کيك خدا  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 شام آخر  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 گدای نابینا  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 زندگي نوشيدن قهوه است  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 کودک و خدا  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : puq81niv
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

مطالب حکیمانه