![]() |
عکسهای دیدنی تعداد اخبار : 72 مورد |
![]() |
شیرینی و کیک تعداد اخبار : 5 مورد |
![]() |
خنده و تفریح تعداد اخبار : 46 مورد |
![]() |
خبرهای داغ تعداد اخبار : 68 مورد |
![]() |
داستانهای خواندنی تعداد اخبار : 78 مورد |
![]() |
مطالب حکیمانه تعداد اخبار : 127 مورد |
![]() |
دانستنیهای تاریخی تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
دانستنیهای علمی مطالب تعداد اخبار : 95 مورد |
![]() |
زناشویی تعداد اخبار : 28 مورد |
![]() |
اس ام اس های عارفانه تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
آرایش مووصورت تعداد اخبار : 22 مورد |
![]() |
عکسهای حیوانات تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
عکسهای ورزشی تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
عکسهای خوانندگان تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
آقایون داخل شوند تعداد اخبار : 12 مورد |
![]() |
شعرهای زیبا تعداد اخبار : 24 مورد |
![]() |
عکسهای عاشقانه تعداد اخبار : 8 مورد |
![]() |
اس ام اسهای عشقولانه و تعداد اخبار : 11 مورد |
| |
مدلهای شلوار تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
مدل لباس عروس تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
مدل لباس تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
کلیپ کوتاه موبایل تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
بازیگران اروپائی تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
درد دل نویسنده تعداد اخبار : 4 مورد |
![]() |
غذای لذیذ تعداد اخبار : 15 مورد |
![]() |
پزشکی و سلامت تعداد اخبار : 12 مورد |
| نام خبر | بازديد |
دانلود رایگان نرم افزار و اسکریپت
دالان بهشت
همه را با شوق و شور می خرید و آقا جون الحق از خرج كردن دریغ نداشت. خانم جون هم تا به چیزهایی كه به خانه می آوردند انافحتنا نمی خواند و هلهله نمی كشید نمی گذاشت بازش كنند.
صورت مهربان و دوست داشتنی مادرم كه با عشق و علاقه دوخت و دوز می كرد و خانم جون كه با آن دست های چروكیده و لرزان برایم سفره قند و دمكنی درست می كرد و پدرم كه با رویی باز كمبودهای گوشزد شده مادر را پذیرا می شد، همه و همه رویای قشنگ خانه پدری من بود.
وا رفته گفتم: آخه چرا؟ زری هم می ره! محمد همان طور كه آماده می شد گفت: زری بره اون سرش درد می كنه واسه همین چیزها. با التماس گفتم: منم می خوام برم.
بعد هم گذاشت و رفت. وقتی به زری گفتم محمد مخالف است، در حالی كه از خودم بیش تر وا رفته بود، پرسید : چرا؟ نمی دونم گفت شب صحبت می كنیم. زری مثل كسی كه فكر خوبی به سرش زده گفت: ولش كن به مامان می گیم راضیش كنه. ولی محترم خانم در حالی كه شك داشت گفت: باشه من بهش می گم. فقط خدا كنه روی دنده چپش نباشه. اگه باشه كه دیگه مرغ یك پا داره، آسمون هم زمین بیاد، كسی حریفش نمی شه. چون نه از این مهمونی ها خوشش می آد نه از عمه این ها.
- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، بعد از اونم حالا تا پنجشنبه خیلی مونده، از الان نمی خواد عزا بگیرین. اما من كه بی دلیل برای رفتن اشتیاق داشتم توی دلم واقعا عزا گرفته بودم. یادم هست آن شب محمد خیلی خسته بود طوری كه حتی به خانه خودشان هم سری نزد. عقلانی این بود كه آن شب سكوت می كردم ولی دلم طاقت نمی آورد. به محض این كه دراز كشید از ترس این كه خوابش نبرد، بی مقدمه گفتم: گفتی شب صحبت می كنیم ها، یادت رفت؟ خسته پرسید: در مورد چی؟ مهمونی دیگه.
خیلی راحت گفتم: آره، خیلی. آرام گفت: حالا اگه من خواهش كنم كه بعد حرف بزنیم، چی؟ خودم را لوس كردم: اگه من خواهش كنم كه همین الان بگی آره چی؟ در حالی كه دستم را توی دستش می گرفت و چشم هایش را می بست گفت: پس نه من خواهش می كنم نه تو.
بر خلاف انتظارم خیلی جدی گفت: منم با كسی كه به خاطر یك مهمونی مسخره باهام قهر می كنه كاری ندارم. بعد هم طوری كه اصلا با من تماس نداشته باشد دراز كشید. من كه به خیال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس كنم، هم تعجب كرده بودم و هم توی كاری كه كرده بودم مانده بودم. از عكس العمل جدی محمد كه برایم دور از ذهن بود هم رنجیده بودم هم خیلی بهم برخورده بود. تا آن شب هیچ وقت نشده بود كه با هم قهر كنیم. هر چه سعی می كردم بی اعتنا باشم نمی شد. كلافه و بی قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم قرار نمی گرفت.
صدای آه های گاه و بی گاهش نشان می داد كه بیدار است، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم كه قصد صدا زدن و آشتی ندارد. با خودم در جنگ بودم كه او هم پشتش را به من كرد. ناراحتی ام چند برابر شده بود. مثل بچه ای كه از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم كه انتظار هم فایده ندارد این بار مثل همیشه نیست. حال بدی داشتم سعی می كردم خود را قانع كنم كه نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جدای از من تصمیم گرفت و وادارم كرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تحمل كنم. صدایش زدم: محمد.
حرصم بیش تر شد. محمد صدایت كردم! باز همان طور بی اعتنا گفت: منم گفتم ، بله. یكدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبی پا شدم، نشستم و با صدای بلند و حرص و بغض گفتم: محمد؟! آه عمیقی كشید و در حالی كه می نشست با همان لحن جدی كه حالا عصبانی هم بود گفت: لازم نیس صدات رو بلند كنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم. چیه؟ بله؟ بفرمایین! چانه ام از بغض می لرزید گفتم: چرا این جوری؟ سرد گفت: چه جوری؟
درمانده گفتم: خودت می دونی! - چی توی این جور حرف زدن ناراحتت می كنه؟ با صدایی لرزان همان طور كه سعی می كردم اشكم سرازیر نشود، گفتم: لحنش. هیچ نگفت. در سكوت در حالی كه شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه كشید، اما باز هم چیزی نگفت. از لجم، مشتم را با حرص روی بالش كوبیدم و گفتم: یعنی یك آره یا نه، این قدر سخته كه به خاطرش با من این طوری رفتار می كنی؟ سرش را بلند كرد. توی تاریكی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از احوالش در بغضم تركید . خودم را روی بالش انداختم و گریه كنان گفتم: باشه حرف نزن مهم نیست، اگه برای تو مهم نیست برام منم فرقی نمی كنه. چند لحظه طول كشید و بعد با صدایی آرام كه همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد. صدایم زد: مهناز؟!
نزدیك من، در حالی كه روی یك دستش تكیه كرده بود نشسته بود. دست دیگرش را به طرفم دراز كرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به محض این كه دستم را توی دستش گذاشتم خودم را هم توی آغوشش انداختم و گریه كردم. همان طور كه مثل یك بچه توی بغلش نگهم داشته بود. آرام توی گوشم گفت: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون. اگه من بدونم با این گریه و اشك های تو باید چه كار كرد، خیلی خوب می شه. لب برچیده سر بلند كردم و نگاهش كردم. لبخند به لب و آهسته گفت: یعنی من و تو، یك بار هم نمی شه بدون این كه تو گریه كنی با هم حرف بزنیم؟ ت یعنی منظورت اینه كه من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه كه تو می گی، حالا چه درست، چه غلط ، تا تو گریه نكنی؟! سرم را تكان دادم و در حالی كه اشك هایم را با پشت دست پاك می كردم، گفتم: نخیر، منظورم این نبود. خیلی خب من دارم گوش می كنم. منظورتو بگو، بفهمم. مگه من چیكار كردم كه باهام قهر كردی؟ خندید. سرش را تكان داد و گفت: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نكردم. مثل كار خودت رو بهت نشون دادم، به چند دلیل همین. در حالی كه اخم هایم را درهم كرده بودم، گفتم: كدوم كار؟
نخیر، نه كارهامو نه دلیل های جنابعالی رو. با این كه می دونم كه می دونی، باشه می گم. می گم كه بیش تر در موردش فكر كنی، باشه؟ تو امروز از من یك سوال كردی، درسته؟ در مورد این سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق بگم، حتی بی چون و چرا، درسته؟ در حالی كه من به خاطر حق خودم و این كه شوهرت هستم و این حرف ها هم نگفتم نه، ولی تو راضی نشدی. گفتم شب با هم صحبت می كنیم، درسته؟ سرم را تكان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدی كه من آن قدر خسته ام كه دوباره سرم را تكان دادم. ولی با این همه این مهمون كذایی این قدر برایت مهم بود كه مثل بچه ها پشتتو به من بكنی ، نه؟ اگر قرار باشه یك مهمونی برای تو، حتی از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگی خوبی بعد ها خواهیم داشت مگه نه؟ پریدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخی كنم. اگه واقعا هم شوخی كردی ، نه شوخی بجایی بود نه درست. این كه من عین در حالی كه موهایم را از روی پیشانی ام كنار می زد، با لحنی ملایم اما محكم گفت: با همه این كه خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این كه می دونی اشك هات رو نمی تونم ببینم، ولی چیزهایی هست كه برای من قابل تحمل نیست،بخصوص از سمت تو ، حتی اگه به قول تو به قیمت قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشك هایت هیچ وقت به عنوان سلاح استفاده نكن و از قهر برای به كرسی نشوندن حرفت. دوباره بهم برخورد. حس كردم منظورش این است كه من به دروغ گریه می كنم. مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوری باشه، تو تصور كن با بچه مون بخوای حرف بزنی ، مادری كه به جای جواب منطقی گریه تحویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟! راست می گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوی خود را گرفتم و با لجبازی گفتم: به خاطر اینم كه شده دیگه جلوی تو گریه نمی كنم. نه نشد، جلوی من ، نه ، جلوی هیچكس. نخیر ، فقط جلوی تو ، كه دیگه فكر نكنی می خوام سرت كلاه بگذارم.
رویم را برگرداندم و گفتم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید حق با تو باشه؟ این بار از ته دل خندید و گفت: حالا دیدی اگه حرف بزنی ، بهتر از گریه س؟! چه مهارتی توی تغییر فضا داشت. او تنها كسی بود كه از این كه مغلوبش شوم ، لذت می بردم. سرم را روی بازویش گذاشت و حس كردم آرامش دنیا به قلبم حاكم شد. خدایا ، چه قدرتی توی این وجود بود كه این طور به تمام هستی من حكومت می كرد و در كنارش احساس می كردم به مطمئن ترین پشتوانه دنیا تكیه دارم؟ داشت خوابم می برد كه محمد با صدایی آهسته گفت: در ضمت در مورد اون مهمونی هم ، فردا حرف می زنیم ادامه دارد.....
کلمات کليدي : آن روزها بیش تر سرگرمی مادرم شده بود تهیه جهیزیه، كارش شده بود ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388 توسط saba
مرتبط با موضوع : داستان کوتاه [شنبه، 19 تير ماه ، 1389] داستان بسیار کوتاه [يكشنبه، 13 تير ماه ، 1389] نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش [يكشنبه، 13 تير ماه ، 1389] یه داستان جالب [شنبه، 15 خرداد ماه ، 1389] خراش عشق مادر ... [چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389] دالان بهشت [دوشنبه، 12 بهمن ماه ، 1388] چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ [شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388] عاشقم اما خجالت می کشم .... ! [شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|