![]() |
عکسهای دیدنی تعداد اخبار : 72 مورد |
![]() |
شیرینی و کیک تعداد اخبار : 5 مورد |
![]() |
خنده و تفریح تعداد اخبار : 46 مورد |
![]() |
خبرهای داغ تعداد اخبار : 68 مورد |
![]() |
داستانهای خواندنی تعداد اخبار : 78 مورد |
![]() |
مطالب حکیمانه تعداد اخبار : 127 مورد |
![]() |
دانستنیهای تاریخی تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
دانستنیهای علمی مطالب تعداد اخبار : 95 مورد |
![]() |
زناشویی تعداد اخبار : 28 مورد |
![]() |
اس ام اس های عارفانه تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
آرایش مووصورت تعداد اخبار : 22 مورد |
![]() |
عکسهای حیوانات تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
عکسهای ورزشی تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
عکسهای خوانندگان تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
آقایون داخل شوند تعداد اخبار : 12 مورد |
![]() |
شعرهای زیبا تعداد اخبار : 24 مورد |
![]() |
عکسهای عاشقانه تعداد اخبار : 8 مورد |
![]() |
اس ام اسهای عشقولانه و تعداد اخبار : 11 مورد |
| |
مدلهای شلوار تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
مدل لباس عروس تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
مدل لباس تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
کلیپ کوتاه موبایل تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
بازیگران اروپائی تعداد اخبار : 2 مورد |
![]() |
درد دل نویسنده تعداد اخبار : 4 مورد |
![]() |
غذای لذیذ تعداد اخبار : 15 مورد |
![]() |
پزشکی و سلامت تعداد اخبار : 12 مورد |
| نام خبر | بازديد |
دانلود رایگان نرم افزار و اسکریپت
دالان بهشت
بعد از ظهر جمعه بود محمد روی میز خم شده و سرش توی كتاب و دفترهایش بود ومن بیهوده كتاب ها را جلوی خودم روی زمین پهن كرده بودم همان طور كه دست هایم زیر چانه ام بود غرق تماشای محمد بودم. سنگینی نگاهم انگار تمركزش را به هم زد و سرش را بلند كرد. لبخند زنان گفت: دختر خوب تو مگه درس نداری؟ با خونسردی و خیلی راحت گفتم: چرا ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.
- چه فرقی می كنه ؟ - خیلی فرق می كنه شما اول بگو كدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم همان طور كه صاف می نشستم زانوهایم را بغل كردم و خیلی راحت گفتم: دیگه حوصله ندارم اصلا چیزی از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه . دلم نمی خواد دیگه برم... در حالی كه اخم هایش را در هم كرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره كرد كه ادامه ندهم. از پشت میز بلند شد و جلوی من نشست و خیلی جدی گفت: چرا؟
زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره كه یكیش عشق است و دیگری عقل و شعور، من اون اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه. نمی خوام زن گرفتن من یا شوهر كردن تو به جای ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فكر رو به سرت راه بدی؟ مگه تو الان غیر از درس خوندن چی كار داری؟
راست می گفت من اصلا به این موضوع فكر نكرده بودم. محمد ادامه داد: یا خواهر جواد، ثریا . من باید تو رو باهاشون آشنا كنم تا خودت.... با كنجكاوی حرفش را قطع كردم و پرسیدم: ثریا كیه؟
دوباره پرسیدم: تو خواهرش رو از كجا می شناسی؟ بی حوصله گفت: ممكنه اول به اصل مطلب توجه كنی بعد به حاشیه ها؟
مریم گفت: خب این قراره مادر بچه هاش بشه تو چی؟ خاك بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش می شم دیگه...
شاید اگر محمد هم مثل من فكر می كرد قضیه به همان روال معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروكش احساس و تمام ... ولی از آن جا كه نه محمد خام بود و كوتاه فكر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و ساده انگاری و فراموشكاری ها، آرام آرام مرا به بی راهه ای دور برد كه وقتی چشم باز كردم برای بازگشت خیلی دیر شده بود. کلمات کليدي : مهر ماه با حال و هوای خاص خودش رسید ارسال شده در مورخه : جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 توسط saba
مرتبط با موضوع : داستان کوتاه [شنبه، 19 تير ماه ، 1389] داستان بسیار کوتاه [يكشنبه، 13 تير ماه ، 1389] نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش [يكشنبه، 13 تير ماه ، 1389] یه داستان جالب [شنبه، 15 خرداد ماه ، 1389] خراش عشق مادر ... [چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389] دالان بهشت [جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [پنجشنبه، 8 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [چهارشنبه، 7 بهمن ماه ، 1388] دالان بهشت [سه شنبه، 6 بهمن ماه ، 1388] رمان دالان بهشت [دوشنبه، 5 بهمن ماه ، 1388] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|