عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
موضوعات سایت
  عکسهای دیدنی
تعداد اخبار : 72 مورد
  شیرینی و کیک
تعداد اخبار : 5 مورد
  خنده و تفریح
تعداد اخبار : 46 مورد
  خبرهای داغ
تعداد اخبار : 68 مورد
  داستانهای خواندنی
تعداد اخبار : 78 مورد
  مطالب حکیمانه
تعداد اخبار : 127 مورد
  دانستنیهای تاریخی
تعداد اخبار : 1 مورد
  دانستنیهای علمی مطالب
تعداد اخبار : 95 مورد
  زناشویی
تعداد اخبار : 28 مورد
  اس ام اس های عارفانه
تعداد اخبار : 6 مورد
  آرایش مووصورت
تعداد اخبار : 22 مورد
  عکسهای حیوانات
تعداد اخبار : 2 مورد
  عکسهای ورزشی
تعداد اخبار : 1 مورد
  عکسهای خوانندگان
تعداد اخبار : 0 مورد
  آقایون داخل شوند
تعداد اخبار : 12 مورد
  شعرهای زیبا
تعداد اخبار : 24 مورد
  عکسهای عاشقانه
تعداد اخبار : 8 مورد
  اس ام اسهای عشقولانه و
تعداد اخبار : 11 مورد
  مدلهای شلوار
تعداد اخبار : 2 مورد
  مدل لباس عروس
تعداد اخبار : 0 مورد
  مدل لباس
تعداد اخبار : 0 مورد
  کلیپ کوتاه موبایل
تعداد اخبار : 0 مورد
  بازیگران اروپائی
تعداد اخبار : 2 مورد
  درد دل نویسنده
تعداد اخبار : 4 مورد
  غذای لذیذ
تعداد اخبار : 15 مورد
  پزشکی و سلامت
تعداد اخبار : 12 مورد
10 خبر برتر سایت
نام خبربازديد

آن سوي پنجره


در بيمارستاني، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي کردند، از همسر، خانواده، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.


هر روز بعد از ظهر،........ ادامه مطلب


بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارك بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختهاي کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در کمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که :"چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شايد او خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند".


کلمات کليدي : آن سوي پنجره
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388 توسط mohammad  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 عشق و ازدواج  [يكشنبه، 13 تير ماه ، 1389]
 سخنان آموزنده از گابریل گارسیا ماکز  [دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389]
 برگی از یک نوشته : چند پند آموزنده ...!  [دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389]
 يك همچو برادري  [دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389]
 سوتی  [جمعه، 17 ارديبهشت ماه ، 1389]
 کيك خدا  [سه شنبه، 18 اسفند ماه ، 1388]
 دوستت دارم پدر  [يكشنبه، 16 اسفند ماه ، 1388]
 کفشهای قرمز  [يكشنبه، 25 بهمن ماه ، 1388]
 شب عید  [يكشنبه، 25 بهمن ماه ، 1388]
 سکه  [يكشنبه، 25 بهمن ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : led82jis
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

مطالب حکیمانه